تبليغاتX
سرود سحر

سرود سحر

 

وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

شنبه بیستم مهر 1387 |

 

نازی مرد

سرود سحر

نازي
نازي مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم,
مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به كودكي!!
نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !!
كفش برگشت برامون كوچيكه
پابرهنه نمي شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نيست
براي گذشتن از ناممكن , كی يو بايد ببينيم؟!!
رويا رو , رويا رو , رويا رو , رويا رو
رويا را كجا زيارت بكنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمي آد!
بشمار , تا سي بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

حسین پناهی


جمعه دوازدهم مهر 1387 |

 

خدا نشده‎ام اما

سلام به همه دوستای عزیز 

به مناسبت روز قدس این شعر رو که سرشار از آزادگیه آپ میکنم، امیدوارم خوشتون بیاد

خدا نشده‎ام اما

ديگر گريه نمي‎كنم، مي‎توانم!

بزرگ شده‎ام حالا

اندازﺓ سازمان ملل كه هستم!

همه ‎ي ملالتم را در قطعنامه ‎ها مي ‎پيچم

و صادر مي‎كنم

براي دختران بي «نامه» افغاني

براي لحظه ‎هاي بي نام فلسطين

براي شاعران گمنام ميهنم

كه به جاي نامة عاشقانه به سينه بفشارند

آخر عشق من!

عاشق هر چه بنويسد مي ‎شود عاشقانه

حتي فرم كاريابي را هم اينجوري پرمي ‎كنم

«خيلي دوست دارم كه …»

  ديگر گريه نمي‎ كنم، مي‎ توانم!

حالا بلدم بنويسم

رها مي‎كنم كلمه ‎ها را

بابادها بروند

با باران‎ها بيايند

و جهان را در طوفان‎هاي بي موسم بشورانند

رها مي‎كنم كلمه‎ ها را

با گل‎هاي محمدي

در گوش ابرهاي نوزاد «لندن» اذان بگويند

مي ‎ايستم  با برادرانم

با «نرودا»

با «ريتسوس»

با «قباني»

با «حافظ» نماز مي ‎خوانم

من گرم گفتن

نوراني مي‎ شوم و برافروخته

همچون چهره شهيدان «جنين»

همچون خورشيدهاي هميشه «نينوا»

قلم را كه بر مي ‎دارم

دل ناگوار بر پا مي ‎ايستند

مترجمان خواب آلوده در خبرگزاري هاي جهان

به احترام كلمه‎ هاي مغرور من

و آب از دماغشان راه مي ‎افتد!

  بگذار سياستمدارهاي عبوس

خيره شوند به فنجان قهوه ‎شان

فال حافظ مي‎گيرم تا اوقاتشان تلخ‎تر شود

«باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور»

نرگس‎ ها مي ‎خندند

 

  ديگر گريه نمي‎ كنم

استوار مي ‎ايستم چونان «بينالود نيشابور»

تا دختركان نو رسيدة غزلم

خويشتن را بيارايند

با زنجير طلايي رضا

عشقم را رها مي ‎كنم

در «مشهد» نماز بخواند

در «مكه» نماز بخواند

در <كربلا > نماز بخواند

در «مسجد الاقصي» نماز مي ‎خوانيم

حالا غزاله ‎ها گل مي ‎كنند در چادر رنگي «گوهرشاد»

و تضمين مي ‎شوند در قصيده‎ هاي دلير «خراسان»

حالا پروانه‎ ها زبان باز مي‎كنند

در آغوش سكوت گل كرده مريم

و از جهاني بي صليب سخن مي‎ گويند

الخليل تبرش را زمين مي ‎گذارد

و بتان فلسطيني

با موج‎هاي مديترانه كل مي‎ كشند

و عربي مي‎رقصند

 

  ديگرگريه ن مي‎كنم

گريه ن مي‎كنم

تا ماه ابرها را روي قامت رشيد رود «اردن» بكشد

تا باد زيتون‎هاي زخمي را در مه بپيچد

تا باران

باران

باران

دوباره گريستم

دوباره نتوانستم

 

علي محمد ﻣﺆدب


جمعه پنجم مهر 1387 |

 

خفته

سرود سحر

آرام خفته ای

            آرام آرام

آن گونه که پرندگان حرمت پروازشان را از خاطر برده اند

                        آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد

آرام خفته ای

        آرام آرام

 در بارگاه شعرم کدامین واژه می تواند

                           حس جاویدت را بسراید

کدامین اندیشه فضای مسموم خاطره را

                                     به فراموشی سپارد

مگر می شود که از خاطر برد

                           که اینک تو

                               نازنین بس شکیب

                                 آرام زیر بستر خاک خفته ای

مگر می شود دل را به ذهنی عبث سپرد

                                                 نه!

کدامین سرود میتواند

           این چنین سبک وار

                      این چنین بی هنگام

                           وزن رویشت را از خاطر دور سازد

 

کدا مین مهربانی می تواند

                      پروازت را

                             صدایت را

                                قسمت تنهایی های شب کند

هنوز هم آرام نگرفته ام

هنوز هم جانم

          در بی نشانی ها

                  از تو می جوید

سر بر شانه های که این چنین می توان سرود

                                     که نامی چون تو

                                               آوایی چون من

                                                  دربدر خستگی های ابدی شود

آرام خفته ای

       آرام آرام

            بر بستری سترگ

                        بر سایه ای گرم

                            هنوز هم خاک مقبره ات غبار را می زداید

آرام خفته ای

  بر سیمای مهربانت

                    دیگر ملالی نیست

بر چشمان آرزومندت

               دیگرهراسی نیست

 

دیگر سرودی

        حرمت شبهایت را نمی شکند

             دیگر شبی مهتابش را به تو نمی فروشد

 

دیگر باید رفت

         باید دلهره فردا را از تو دور ساخت

باید رفت

      تا تو آرام گیری

                   آرام آرام

آزاده دواچی


جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

 

درد واره ها

سرود سحر

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور


جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

 

خیلی خطرناکه حسن

با سلام خدمت  برو بچ گل

میدونم با این عنوان ترسناک همتون میخواین بذارین برین، حالا بمونین از فیلم جن گیر که بدتر نیست

تا الان تو وبلاگم هیچ چی جز شعر نذاشتم ولی از حالا به بعد به بهونه چیزی که زهرا خانوم توش شرکت کرده و ما باید حوادث خطرناک زندگیمون رو بنویسیم ، میخوام هر وقت مطلب جالبی دیدم یا چیزی به ذهنم رسید همراه یه شعر برای آپ بذارم، همیشه نه ها بعضی وقتا که البته این آپم  یکی از او آپاست

واما حوادث خطرناک:خوب زندگی من از این خطرا کم نداشت ، از تصادفای دوچرخه ام با ماشینا گرفته تا چیزای دیگه که نگم بهتره.. بچه ها خابشون نمیبره. حالا اینجا 5 تاشون رو مینویسم:

 

1- دور و بر دو سال داشتم که رفته بودیم دریا برای شنا، البته طرح دریا نبود و کلی چاه و چاله چوله توش بود. پای منم رفت روی یکی از این چاه ها رفت  و داشتم جوون مرگ میشدم و غزل خداحافظی رو میخوندم که یه یارو اومد ما رو نجات داد.(البته هیچی از این اتفاق یادم نیست بخاطر همین از توضیحت اضافی معذورم)

 

2- یکی از عجیب ترین حوادث طبیعت: فک کنم ده سال پیش بود. یه روز که واسه بازی و مسائل متفرقه دیگه رفته بودم دم در خونه یکی از دوستام، دیدم زنگ درشون از جا در اومده ، منم و هویجوری با دستم از پشت و جلو زنگو گرفتم و فشارش دادم. ولی صدای زنگ در نیومد، فقط یه برق 220 ولت وصل شد به من، دیگه انگار اصلا رو زمین نبودم، نگاه کردم دیدم دارم میفتم رو زمین. انگار یه امواجی از بدنم رد میشد، هیچکسم نبود اونجا(حالا اگه بودم فک نکنم میومد جلو) ولی از اونجایی که از همون موقع هم خون یه مهندس برق تو رگهام جریان داشت هیچ اتفاقی نیفتاد برام. یه کم گیج و منگ رو زمین نشستم و حالم بهتر شد.(ولی حداقل فایده این اتفاق این بود که حالا میدونم رشته ام هیچ خطری برام نداره)

 

3- ما توی خونمون یه تاب داریم که البته الان بخاطر ترک دیوارکسی زیاد جرات نمیکنه سوارش بشه ولی اون وقتا خیلی باهاش بازی میکردیم. یادش بخیر با فامیلامون سرش دعوا میگرفتیم... حالا بریم سر اصل مطلب، خیلی کوچیک بودم، دیدم خواهر بزرگم داره تاب میخوره منم مثلا حرکات تاب رو دنبال کردمچه جوری؟ یعنی وقتی جلو عقب میرفت منم باهاش جلو عقب میرفتم ولی یه بار که اومد جلو من دیر عقب رفتم و............... هویجوری خون از سرم میریخت، وقتی سرمو گرفتم بالای یه گلدون ، گلدون پر خون شد(بیچاره گله) ولی من چون خیلی جون سخت تر از اینا بودم از اینجا هم جون سالم به در بردم

 

دو حادثه در یک روز

4- در یه روز دل انگیز که به همراه خانواده و فک و فامیل به یکی از جنگلای شهر ماسوله رفته بودیم یه خونه چوبی کرایه کردیم. خیلی خیلی داشت خوش میگذشت، یه کبابی هم خوردیم که مزش هنوز زیر زبونمه. یه کم که گذشت من و پسر خالم از اون تصمیمای عجیب غریب گرفتیم، تصمیم گرفتیم که از یه کوه تقریبا عمودی بریم بالا خلاصه با گرفتن شاخه ها و سنگا خودمون یه 15 متری کشیدیم بالا. بعد ییهو پشیمون شدیم، به پایین نگاه کردیم و تازه متوجه شدیم که نمیتونیم برگردیم پایین . هرچی موندیم هم کسی نیومد کمک. شاخه ها و ریشه هایی هم که نگه داشته بودم  داشت کنده میشد، تازه از پسر خالم هم بیشتر اومده بودم بالا. مثل چیم ترسیده بودم. ولی بالاخره فهمیدم باید بیخیال سالم موندن شلوارم بشم بخاطر همین خودمونو ول کردیم با سر خوردن و غلط زدن و... رسیدیم پایین. به همین راحتی، ولی اتفاق اصلی در راه بود

 

5- بعد از اون اتفاق با همون پسر خالم و یه پسر خاله دیگم رفتیم تو رودخونه پیاده روی، مثل هیچکس که میگه جنگلو آسفالت میکنه ماهم داشتیم رودخونه رو آسفالت میکردیم  و میرفتیم جلو. بعد از کلی راهپیمای جدا از خطرای رودخونه واسه سرما نخوردنمون صدای مامانوم در اومد که سرما میخورین و از اینجور چیزا. از اونا اصرار از ما انکار ولی بالاخره مثل چند تا موش آب کشیده اومدیم بیرون. تازه اومده بودیم که یه مینیبوس با سرعت اومد اونجا، راننده پرید بیرون داد و بیداد که چی، داره سیل میاد.. حالا ما رو میبینی، همه دهنا باز. رفتیم سریع چند تا از اساسامونو برداشتیم و رفتیم بالای یه تپه ، همون موقع هم سیل اومد.. البته اون سیل اصلش تو شهر ماسوله بود، نمیدونم یادتون هست یانه.. اخبارم دربارش گفت که یه عالمه کشته و خرابی داشته..  به هر حال چون جنگلی که ما توش بودیم با شهر فاصله داشت سیل ضعیف شده بود و فقط توی رودخونه و اطراف رودخونه بود، ولی اگه ما تو رودخونه میموندیم و طبق معمول از خونه کرایه ای دور میشدیم شاید نمیفهمیدیم داره سیل میاد و سیل ما رو آسفالت میکرد.. حالا جالب اینه که وقتی بالای تپه بودیم و همه جیغ و داد میزدند و گریه میکردند من میگفتم چه قدر سیل شبیه شیر کاکائویه و طمم افتاده بود.. یادش بخیر 

 

منم پنج نفرو معرفی میکنم واسه گفتن اتفاقای خطرناکشون

۱ سارا خانوم ۲-علی (لگند) (بیاد واسه خودم پی ام بذاره .. تو وبلاگم میذارم) ۳-محمد آلمانی (انشاءالله بعد بازگشت به وطن) ۴- آقا معین (وبلاگ روی ماه خدا را ببوس) ۵-مهدیه خانوم(وبلاگ فرصت نایاب)

اینم شعر:

همچنان

همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

شاعر وحید توکلی

 


جمعه پانزدهم شهریور 1387 |

 

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌

سرود سحر

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم:
جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست،
تا اين‌ عشقِ پاك، تسليم‌ نشود؛
جائي‌ كه‌ هميشه‌ گُل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود،
مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد؛
جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمينِ دور بروم، جائي‌ كه‌ پسرانِ نوجوان‌
در حال‌ دويدن، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند؛
جايي‌ كه‌ دخترانِ نوجوان‌
در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌
ميان‌ پنجره‌هاي‌ پُر از گُل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌

آنا ماريا ارتزه


جمعه یکم شهریور 1387 |

 

روز مبادا

 سرود سحر

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |

 

بعد از مرگم به گورم بيا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کني زيرا در آنجا قلب من آرام خفته, مبادا اشک بريزي زيرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ريخت هرگاه شمعي را در حال سوختن ديدي مرا به ياد آور هرگاه ترانه غم انگيزي شنيدي آنرا به ياد من زمزمه کن زيرا من هر کجا که باشم به ياد تو خواهم بود...

این وبلاگ روزهای جمعه بروز میشود
lordvoldemort_sajjad@yahoo.com

 

مطالب اخير

نازی مرد

خدا نشده‎ام اما

خفته

درد واره ها

خیلی خطرناکه حسن

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌

روز مبادا

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد